ویژه خاطره امیر مهدی کلاس هشتمی

فنجان کوچک
وبلاگ با هدف راهنمایی و آشنایی شما با این مباحث ایجاد شده
ویژه خاطره امیر مهدی کلاس هشتمی
ن : امیر حسین جعفری معرفت ت : شنبه 3 خرداد 1399 ز : 2:20 | +

از امیر مهدی عزیز تشکر می کنیم که این خاطره خودشان را برای ما فرستادند، خودشان هم خواستند تا اسم شان را در ابتدای پست بنویسیم.

 

 

 

 

 

مهر ماه سال 1395 وقتی کلاس ششم ابتداییم تازه شروع شده بود، خواهرم به دنیا آمد و من و مادرم برای دو ماه و یک هفته ، خانه مادر بزرگم بودیم تا از کمک آن ها استفاده کنیم و خواهرم کمی جان بگیرد و بزرگ تر شود.

من دائم بالا سر خواهر تازه متولدم بودم و نگاهش می کردم، روز های اول از نزدیک شدن به او می ترسیدم چون خیلی کوچک ضعیف به نظر می رسید ولی آرام آرام به او عادت کردم.

من و این خواهر کوچک و خانواده ، داستان های زیادی از اول تولد خواهرم تا کلاس هشتمم داریم، مثلا تلخ ترین خاطره، وقتی بود که مادرم در 4 ماهگی او، در حالی که او را خوابانده بود و به او قطره مولتی ویتامین میداد، قطره حلق خواهرم پرید و مادرم هر چه سعی کرد او به حالت عادی برگردد و دوباره نفس اش بالا بیاید، نتوانست و با صدا کردن بابام در آخر با فریاد من، بابام بیدار شد و سریع به اتاق وارد شد، خواهر کوچکم را ، بغل گرفت و با ضربه ای محکم تر به پشتش، نفسش را به او بازگرداند.

اما داستان من این نیست، داستان من مربوط به سال 97 است، وقتی که مجبور شدم با کهنه و مشما به مدرسه بروم، داستان طولانی ایی است؛

 

وقتی بچه تر بودم، همیشه به پوشک و کهنه و مشما، نگاه عجیبی داشتم،فکر من این بود که بچه ها از مشما شدن و یا پوشک شدن، لذت می برند، بزرگسالان هم از این لذت محروم اند، کسی نبود این فکرم را اصلاح کند، من هم رویم نمی شد به کسی بگویم.

خانه اولی که ما در آن جا، زندگی می کردیم، یک خانه ویلایی بود و فقط یک اتاق داشت خیلی هم کوچک بود، ما مجبور بودیم شب برای خواب ،وسط خانه ،تشک بیندازیم و به طوری بسیار بد بخوابیم، من پایم میرفت تو صورت پدرم و او دستش، ته حلق مادرم، تا اینکه پدرم ،وام گرفت خانه مان را عوض کردیم،رفتیم خانه آپارتمانی.

وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم، طوری که پدرم پول نداشت برای خواهرم پوشک بخرد و برایش مشما گرفته بود، بعضی مشما هایش خیلی بزرگ بود و اندازه خودش هم میشد.

خواهرم تا تقریبا سه سالگی، مشما می شد، من وقتی کلاس هشتم بودم، بیشتر پسر های مجرد فامیل با دختر های مورد علاقه شان عروسی می کردند، هر چه عروسی بود توی دوران هشتمم اتفاق افتاد ولی مرا به این موضوع علاقه به پوشک، حساس تر کرد.

چون در طول مراسم عروسی،تنها چیزی که به چشمانم می خورد،بچه هایی تقریبا بالای 2 سال با شلواری تنگ طوری که باسن شان به شکل مربعی برجسته بود،انگار پوشک پایشان بود، حتی چند بار دیدم که بچه هایی از این هم بزرگتر، درون ماشین،روی صندلی عقب خوابیده اند یا پشت بوته ها و سر سبزی های تالار،طوری که انگار مادرشان شلوارشان را پایین کشیده و مشغول عوض کردن یا چک کردن پوشک بچه شان هستند،البته این اتفاق ها بدون اینکه بخواهم با آن ها مواجه شوم، جلوی چشمانم،ظاهر میشد.

خلاصه این صحنه،مرا به شدت متمایل به این کرد که یکی از مشما های موجود در خانه را طوری که کسی نفهمد، بردارم و با کهنه های خواهرم، خودم را کهنه و مشما کنم تا دیگر حسرت پوشک شدن آن بچه ها را نخورم.

برای این کار نقشه کشیدم،قرار شد ،یک روز عصر که پدرم به سلمانی رفته تا مو هایش را برای عروسی ایی دیگر کوتاه کند و هم زمان ، مادرم خواهرم را به حمام برده،این کار را انجام دهم.

بالاخره وقتش رسید،من به اتاق رفتم و ساک کهنه های خواهرم را گشتم،یک کهنه کلفت برداشتم و تا زدم و درون مشمایی بزرگ گذاشتم تا ببندم. مشما خیلی راحت،دور کمرم بسته شد،یک گره در پشت زدم و یکی در جلو.

بعدش هم سریع شلوارم را پوشیدم و اتاق را ترک کردم.

کمی بعد پدرم به خانه رسید و گفت پسرم حاضر شو،امشب تا ساعت 11 شاید در عروسی باشیم، من هم گفتم الان می روم،حاضر شوم.

به اتاق رفتم و شلوار و پیراهن مجلس خودم را پوشیدم، شلوارش کمی تنگ بود و برجستگی کهنه از پشت معلوم میشد ولی ضایع نبود.

نیم ساعت بعد مادرم هم از حمام همراه خواهرم آمد و سریع او را خشک کرد ،ساک کهنه مشما هایش را آورد ولی مشمای بزرگ او را پیدا نکرد،چون پای من بود.

او را با مشمایی کوچک تر بست و ساق شلواریش را پایش کرد تا حاضر شده باشیم.

من زود تر از همه به حیاط رفتم، می خواستم پدرم را در بردن ماشین به کوچه مثل همیشه راهنمایی کنم ولی قبل آمدن پدرم،احساس کردم جیش دارم، به خودم گفتم ، اشکال ندارد توی همین کهنه، جیشم را بکنم.

کارم را کردم، . . . .

 

 

ساعاتی بعد توی ماشین بودیم،همه ساکت بودیم که صدای خرابکاری خواهر کوچکم توی کهنه اش همه را مثل خودم،به خنده انداخت.

وقتی به تالار رسیدیم،دوباره مثل سابق، جمعییت عظیم، چشم همه ما را خیره کرده بود، خیلی ها حال و احوال می پرسیدند، خیلی ها هم تعارف می کردند.

 

بعد از گذشت یک ربع تقریبا، وارد حیاط تالار شدیم و قرار شد مرد ها به بخش مردانه و زنان به قسمت زنانه سالن پذیرایی بروند.

همین که پایم را داخل سالن گذاشتم،احساس دیگری مرا متعجب کرد، پی پی ام را چه کنم، سریعا به این احساس جواب دادم، می روم دست شویی پس به پدرم گفتم: بابا! میدانی دستشویی کجاست؟؟

پدرم گفت نمیدانم ولی میتوانی از کسی بپرسی.

من هم به سمت بیرون سالن راهی شدم و می خواستم از یکی از باغبان های حیاط تالار بپرسم این سوال را، چون دستشویی توی سالن نبود.

بعد از خارج شدنم از سالن،خیلی حیاط را گشتم ولی باغبان یا مستخدمی به چشمم نخورد، کسی هم نبود تا از او بپرسم توالت کجاست، تصمیم گرفتم پی پی ام را هم توی کهنه ام بکنم، یک جایی تقریبا پشت چند بوته و یک درخت بزرگ پیدا کردم که تاریک بود و خودم را آنجا قایم کردم تا کسی مرا نبیند ، زور زدن را شروع کردم.

این کار را هم با موفقیت به اتمام رساندم ولی بعدش بلافاصله نگران چیزی شدم، اگر پی پی ام داخل کهنه بو بدهد چه؟؟ اگر کهنه ام از زیر شلوارم معلوم شود چی؟؟

این نگرانی، مرا تا نیم ساعت توی حیاط نگه داشت و مانع بازگشتم به سالن شد ولی در آخر راضی شدم که به سالن برگردم.

وارد سالن شدم و پدرم را پیدا کردم، وقتی نزدیک میز شدم، پدرم پرسید، توالت را پیدا کردی؟؟ من گفتم اره.

 

بعدش هم صندلی را عقب کشیدم و نشستم ولی اتفاق بعدی که بد تر بود این بود ، همین که نشستم ، پی پی ام توی مشما ام له شد،خیلی چندش آور بود ولی بخاطر شرایط جمع اطراف، به خودم نیاوردم.

 

تا شب با همان کهنه کثیف و خیس سپری کردم، شب که به خانه رسیدیم،تصمیم داشتم در فرصتی مناسب،کهنه کثیفم را باز کنم چون تحملش سخت شده بود برایم ولی انگار شانس با من همراه نبود، هر شب پدرم زود می خوابید ولی دقیقا همان شب ، پدرم تا چند ساعت،شب را بیدار ماند و توی آشپزخانه قدم میزد و به چیزی فکر می کرد.

 

من هم برای این که به من شک نکنند، زود جایم را آماده کردم و با کهنه ایی کثیف به زیر پتو رفتم و خودم را الکی به خواب زدم تا بلکه پدرم برود و بخوابد تا من کهنه ام را عوض کنم ولی نشد و مجبور شدم با همان وضع بد بخوابم.

صبح شد،ساعت تقریبا 7 مادرم بیدارم کرد و گفت بلند شو،باید دیر نروی مدرسه،نمره هایت کم می شود، من بیدار شدم ولی با وحشتی که نگویید.

کهنه کثیف،هنوز پایم بود،می خواستم بروم حمام تا مگر اینکه عوض اش کنم پس با بهانه ایی به مادرم گفتم، سرم می خارد،میتوانم بروم دوش بگیرم، مادرم با تشر به من گفت بی خود،سریع حاضر شو و برو،دیرت شده.

من هم قبول کردم با کهنه مشمای پر از پی پی و جیش بروم سر کلاس های مدرسه.

حاضر شدم و به سوی مدرسه راهی شدم.

مثل همیشه بچه ها سر کلاس نشستند و شروع کردند به شوخی کردن و کرم ریختن،من آن روز اصلا حس خوبی نداشتم دلیلش را گفتم، حتی چند تا از دوستان همیشگی ام سریعا از این حال بدم مطلع شدند.

در حال خودم بودم که یکی از زیر میز پشتی داشت کش شلوار مدرسه ام را انگولک می کرد، ترسیدم و خیلی شرمنده شدم، با چهره ای مثل گوجه فرنگی برگشتم به پشت سری گفتم نکن،اصلا حال ندارم.

زنگ اول و دوم را سپری کردم و طبق عادت همیشگی که زنگ سوم را به توالت مدرسه میرفتم، بلند شدم و از معلم اجازه گرفتم، از کلاس خارج شدم، همین که از ساختمان مدرسه خارج شدم و وارد حیاط شدم، حسی گفت تو که مشما هستی، توالت چرا؟؟

خلاصه منتظر شدم هیچکس در حیاط نماند، بعدش هم دوباره گوشه ایی را انتخاب کردم و آنجا رفتم برای زور زدن و پی پی کردن.

نمیدانید چه شد، دوباره کلی پی پی کردم و حسابی جیش.

دوباره به کلاس برگشتم، همین که در زدم،معلم گفت بیا تو، چرا اینقدر دیر برگشتی؟؟

دوباره سرخ شدم و گفتم ببخشید،کارم طول کشید،بعدش هم رفتم و سر جایم نشستم.

به قدری کهنه ام پر پی پی بود که وقتی نشستم انگار یک چیز نرم زیرم کمی له شد و پخش شد، خواستم بگویم اه، دیدم بد است.

 

با هزار مصیبت،زنگ سوم را سپری کردم ولی زنگ چهارم اتفاق بد تری افتاد، چون معلم درس ریاضی نیامده بود،قرار شد ما را به ورزش ببرند و دبیر ورزش هم مثل همیشه از بچه ها انتظار گرم کردن قبل شروع کارش را داشت.

من دیگر واقعا،داشت اشک هایم در می آمد، چه غلطی کردم،کهنه مشما و این همه دردسر.

خیلی زود تصمیم گرفتم خودم را به مریضی بزنم تا مگر اینکه بتوانم به خانه برگردم و از شر این وضعیت افتضاح خلاص شوم.

به دفتر معاون رفتم و گفتم تهوع دارم و کمی هم فیلم بازی کردم تا اینکه معاون به خانه مان زنگ زد و از مادرم خواست تا بیاید مرا ببرد.

همین هم شد،مادرم بعد یک ساعت رسید و برگه ایی را امضا کرد و با هم راه افتادیم.

توی راه از مادرم پرسیدم،خواهر کوچکم کجاست؟؟ گفت خانه مادربزرگت.

در ادامه گفت، یکی از مشما هایش گم شده، تو ندیدی اش؟؟

من دوباره وحشت کردم گفتم نه،

 

به من چه ؟؟!! من با مشما های او چه کار دارم؟؟

مادرم گفت: نکند شیطان گولت زده باشد وروجک؟؟

من دوباره گفتم نه.

بحث ادامه داشت تا اینکه به خانه رسیدیم، من گفتم می خواهم در خانه تنها بمانم تا شما بروی و خواهرم را از خانه مادربزرگم بیاوری!

مادرم دوباره شک کرد ولی این بار واقعا می خواست دست به عمل شود، پس نگاهی به من کرد و گفت چه فرقی دارد،بیا با هم برویم!!

من گفتم نمی شود بمانم؟؟

گفت چرا ولی بهتر است بیایی، تنهایی خوب نیست.

من اصرار کردم و او هم بالاخره پذیرفت ولی قبل از اینکه برود، من به اتاق رفتم تا لباس هایم را عوض کنم،اول پیراهنم را در آوردم و بعد شلوارم، توی حال خود بودم که خیلی سریع و ناگهانی در اتاق باز شد و مادرم من را در حالی که یک کهنه مشمای کثیف پایم بود دید!!

 

لحظه،لحظه انفجار بود، من اولش کمی من و من کردم و بعدش گفتم توضیح می دهم.

مادرم گفت، نمی خواهد، خودم می دانم،پسر خرس گنده،شده بچه قنداقی،خجالت دارد

ادامه داد، چه کار کردی،اوووو، تا جا داشته،کثیف اش کردی!!

یعنی من باید تو را هم پوشک کنم و عوض ات کنم، مگر بزرگ نشده ایی.

 

اینجا بود که آمد و دستم را گرفت، مرا روی زمین خواباند،من هم قبول کردم عوضم کند.

 

امیر مهدی عزیز،ممنون از خاطره تان،انشاالله همیشه توی زندگی موفق باشید.خنده 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







:: موضوعات مرتبط: شخصیت ABDL، خاطره ها، ،
:: برچسب‌ها: امیر, امیر مهدی, کلاس هشتم, کلاس هشتمی, عروسی,
.:: ::.


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © by rainmemory
This Template By Theme-Designer.Com